شاعر: جامی
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسست
با رگ جان من آن را گرهی محکم زد
تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبار
هر دمش چشم من آب از مژه پرنم زد
وصل تو ملک سلیمان بود و لب خاتم
لب تعظیم خوش آن کس که بر آن خاتم زد
کعبه میخانه بود چشمه زمزم خم می
کفن خویش خوش آن زنده که بر زمزم زد
گر به دور لب جانبخش تو بودی عیسی
با وجود تو نیارستی از احیا دم زد
عیش پابوس تو تا یافت به عالم جامی
پشت پا بر طرب و عیش همه عالم زد
زمین
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 152
عشق اول به دل سوخته آدم زد
مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3382
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد
شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
فتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 220
فارسی متن کا ماخذ: گنجور