شاعر: نظیری نیشابوری
عقلم وداع عصمت کرد از تنگ شرابی
عشقم نگاه دارد از مستی و خرابی
دردی کش مغان را شرم از من است تا کی
موی سفید سازم از لای می خضابی
عمر سبک عنانم کی می شود مقید
دستم به رعشه آورد جام از گران رکابی
می خوارگی و مستی زان روی پیشه کردم
تا رو دهد به یارم در حرف بی حجابی
چون پشه بر سر خم می جوشد از حواسم
در انزوای فکرم خور می کند ذبابی
گر پرتو درونم عکس افکند به بیرون
هر ذره ای ز خاکم خیزد به آفتابی
مورم ولیک دارم قصد شکار عنقا
گنجشگ بسته بالم اما کنم عقابی
سامان عمر خواهد پیش کسی نیاید
بختی به این تغافل کاری به این شتابی
قادر نشد «نظیری » بر شاخ وصل دستم
کز باغ بخت چینم گل های انتخابی
زمین
ای لعبت تحیر! نور چه آفتابی
تا غافلی جمالی چون بنگری نقابی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2653
مخمور جام عشقم، ساقی بده شرابی
پُر کن قدح که بی مِی، مجلس ندارد آبی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 432
بوی کباب داری تو نیز دل کبابی
در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2969
ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی
هرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 749
فارسی متن کا ماخذ: گنجور