زان گل که اندکی بته مشک ناب شد
بسیار خلق از مژه در خون خضاب شد
در خردگیش دیدم و گفتم که مه شوی
او خود برای سوزش خلق آفتاب شد
آن سادگی که داشت، به سرخی شدش به دل
قندی که داشت نیشکر او، شراب شد
بهر خدا دگر به دل من گذر مکن
ای چشمه حیات که خون من آب شد
جز بوی خون نیامد از او در دماغ من
از زلف او گهی که جهان مشک ناب شد
ای پندگوی، نزد تو سهل است عشق،لیک
مسکین کسی که جان و دل او خراب شد
دی در چمن شدم بگشاید مگر دلم
آهی زدم که آن همه گلها گلاب شد
در خواب پیش چهره خسرو پدید گشت
سلطان گذشت و قصه ما نقش آب شد
زمین
ساقی بیا که میکده را فتح باب شد
پر کن قدح که دور شه کامیاب شد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 338
صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
صد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 880
در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد
ایمان و کفر من همه رود و شراب شد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 119
از خط صفای روی تو پادر رکاب شد
حسن ترا مقدمه پیچ و تاب شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4095
تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد
شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4096
آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شد
وان دل که بود سخت تر از خاره آب شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 158
فارسی متن کا ماخذ: گنجور