اهل خرد که از همه عالم بریدهاند
داند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند
دانندگان که وقت جهان خوش بدیدهاند
خوش وقتشان که گوشه عزلت گزیدهاند
محرم درون پرده مقصود نیستند
جز عاشقان که پرده عصمت دریدهاند
برتر جهان به جاده همت که کاهلند
آن بختیان که سدره و طوبی چریدهاند
در بیضه پر مرغ بروید، برون تر آی
کت پر دهد، کزان به بلندی پریدهاند
جان نیز هست با دگران این گروه را
کز بهر عزم عالم وحدت پریدهاند
نارفته ره، رونده به جایی نمیرسد
ناچار رفتهاند ره، آنگه رسیدهاند
وان جان کنان که در غم مال است جانشان
جان دادهاند و پارهخاکی خریدهاند
خسرو، مگوی بد که درین گنبد از صدا
خلق آنچه گفتهاند، همان را شنیدهاند
زمین
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
انگشت زینهار ز گردن کشیدهاند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1339
امروز ناقصان به کمالی رسیدهاند
کز خودسری به حرف سلف خط کشیدهاند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1340
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند؟
کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 225
این آهوان که گردن دعوی کشیدهاند
خال بیاض گردن او را ندیدهاند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4147
یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند
با جان پاره از همه عالم رمیدهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 840
رندان پاکباز که از خود بریدهاند
در هرچه هست حسن دلارام دیدهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
فارسی متن کا ماخذ: گنجور