یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند
با جان پاره از همه عالم رمیدهاند
بس زاهدان شهر کز آن چشم پرخمار
سبحه گسستهاند و مصلا دریدهاند
ترسندگان به جور دلت یار نیستند
مرغان دشت دان که به سنگی خمیدهاند
بنمای شکل خود که بسی خونگرفتگان
جانها به کف نهاده به دیدن رسیدهاند
تردامنان کسان شدهاند از تو کز صفا
دامن ز سلسبیل و ز کوثر کشیدهاند
جاروب آستان تو معزول شد ز کار
زان جعدها که بر سر کویت بریدهاند
آنان که عاشقان ترا طعنه میزنند
معذور دارشان که رخت را ندیدهاند
یابند زین پس از غزل خسرو اهل دل
سوزی که در فسانه مجنون شنیدهاند
زمین
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
انگشت زینهار ز گردن کشیدهاند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1339
امروز ناقصان به کمالی رسیدهاند
کز خودسری به حرف سلف خط کشیدهاند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1340
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند؟
کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 225
این آهوان که گردن دعوی کشیدهاند
خال بیاض گردن او را ندیدهاند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4147
اهل خرد که از همه عالم بریدهاند
داند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 839
رندان پاکباز که از خود بریدهاند
در هرچه هست حسن دلارام دیدهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
فارسی متن کا ماخذ: گنجور