شاعر: امیرخسرو دهلوی
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش
رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست
رخساره به گفتار و من دلشده خاموش
پوشیده نماند آتش من در تن چون کاه
آن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش
من دانم و جانی که به تن کاش نه بودی
تا هجر چسان کرد سزای دل من دوش
تو خواه، دلا، خون شو و خواهی برو، ای جان
کان شوخ نخواهد شدن از سینه فراموش
ای دام فلک زلف تو، دل ها چه کنی صید؟
یوسف که عزیز است به قلب دو سه مفروش
عمرم شد و روزی به رخت سیر ندیدم
زیرا که تو می آیی و من می روم از هوش
انبوه گدایان جمال است به کویت
مپسند که محروم شوم کشته در آن جوش
آتش بودم بی تو به آگنده دوزخ
گر لاله کشم در بر و گر سرو در آغوش
گر لطف و کرم نیست، کم از ضربت تیغی
باری برهد این سر تنگ آمده از دوش
از ره زدن خسرو اگر منکری، ای شوخ
آن دزد سیه را چه نشانی به بناگوش!
زمین
تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوش
دردا که تو می آیی و من می روم از هوش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 477
گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی
تاخلق جهان را بفگندی به خلالوش
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 73
ای بس قدح درد که کردست دلم نوش
دور از لب و دندان شما بی خبران دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 209
از خوی کریم تو گنه گشت فراموش
شرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 327
فارسی متن کا ماخذ: گنجور