شاعر: امیرخسرو دهلوی
مرا دل با یکی مانده ست جایی
که ناید روزی از کویش صبایی
همه کس ز آتش بیگانه سوزد
من مسکین به داغ آشنایی
بیا، ای زاغ، کاین آن استخوان است
که بر وی سایه اندازد همایی
مزن طعنه پریشانیم بگذار
که عمرم رفت بر باد هوایی
به جرم عشق کشتن حاجتم نیست
که داند عشق کردن هم سزایی
مه و خورشید گو، بر جای خود باش
که ما هم شاهدی داریم جایی
ز عشقت کار من جایی رسیده ست
بجز مردن نمی بینم دوایی
ز تیغت بیم خسرو بیش از این نیست
که گیرد دامنت خون گدایی
زمین
ز بس کز آشنایان زخم خوردم
زند گر حلقه گردم اژدهایی
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 4
پدید آمد رسوم بی وفایی
نماند از کس نشان آشنایی
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 35
بر من نیستی یارا کجایی
به هر جایی که هستی جان فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2671
دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2672
سؤالی دارم ای خواجه خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2673
بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هر چت حق دهد میده رضایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2675
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2707
تو هر روزی از آن پشته برآیی
کنی مر تشنه جانان را سقایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2708
بیا ای یار کامروز آن مایی
چو گل باید که با ما خوش برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2711
بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2712
فارسی متن کا ماخذ: گنجور