شاعر: امیرخسرو دهلوی
فراهم کرد شکل کج کلاهی
که در زیر کلاهش هست ماهی
گناه از دیدن خوبانست حقا
که نفروشم به صد توبه گناهی
سیه رویم ز دل کاین دل چنان سوخت
که بر رو می رود خون سیاهی
چنانم شب دراز آمد که شادم
اگر خورشید بینم بعد ماهی
خیالت خوابگه در چشم من کرد
مرنج، ار هست ناخوش خوابگاهی
ز سوزت چون رهم، ای جان من، وای
که دایم از غمت هستم به چاهی
به هر گلزار اشکم سبزه ها رست
سمندت را رسد زینسان گیاهی
مرا درد و غمت ز آن روی کشتند
که خسرو را رسد در دیده راهی
زمین
ز چشمت چشم آن دارم که گاهی
کند سوی گرفتاران نگاهی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 971
به راه اندر همی شد شاهراهی
رسید او تا به نزد پادشاهی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 11
نگاری مست لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد پگاهی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 836
مسلمان آن فقیر کج کلاهی
رمید از سینه او سوز آهی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 9 - مسلمان آن فقیر کج کلاهی
جهان کز خود ندارد دستگاهی
به کوی آرزو می جست راهی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 111
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر
ازین بستان سرا دیگر چه خواهی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 66
فارسی متن کا ماخذ: گنجور