شاعر: عطار
نگاری مست لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد پگاهی
سیه زلف و سیه چشم و سیه دل
سیهگر بود و پوشیده سیاهی
ز هر مویی که اندر زلف او بود
فرو میریخت کفری و گناهی
درآمد پیش پیر ما به زانو
بدو گفت ای اسیر آب و جاهی
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهی
چو پیر ما بدید او را برآورد
ز جان آتشین چون آتش آهی
ز راه افتاد و روی آورد در کفر
نه رویی مانْد در دین و نه راهی
به تاریکی زلف او فرو ریخت
به دست آورد از آب خضر چاهی
دگر هرگز نشان او ندیدم
که شد در بی نشانی پادشاهی
اگر عطار با او هم برفتی
نیرزیدیش عالم برگ کاهی
زمین
فراهم کرد شکل کج کلاهی
که در زیر کلاهش هست ماهی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1929
ز چشمت چشم آن دارم که گاهی
کند سوی گرفتاران نگاهی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 971
به راه اندر همی شد شاهراهی
رسید او تا به نزد پادشاهی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 11
مسلمان آن فقیر کج کلاهی
رمید از سینه او سوز آهی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 9 - مسلمان آن فقیر کج کلاهی
جهان کز خود ندارد دستگاهی
به کوی آرزو می جست راهی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 111
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر
ازین بستان سرا دیگر چه خواهی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 66
فارسی متن کا ماخذ: گنجور