شاعر: جامی
ز چشمت چشم آن دارم که گاهی
کند سوی گرفتاران نگاهی
فروغ روی تو از یاد من برد
که وقتی آفتابی بود و ماهی
فرو ماند از قدت در بوستان سرو
به طوبی کی رسد شاخ گیاهی
به جز روی تو گر دیده ست چشمم
نمی بینم ازین افزون گناهی
اگر بپذیری اینک می فرستم
ز آب دیده سویت عذرخواهی
گواه آه سردم صبحدم بس
که دید از صبح صادق تر گواهی
ندانم در دل جامی چه سوز است
که آهی می کشد باز و چه آهی
زمین
فراهم کرد شکل کج کلاهی
که در زیر کلاهش هست ماهی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1929
به راه اندر همی شد شاهراهی
رسید او تا به نزد پادشاهی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزجپاره 11
نگاری مست لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد پگاهی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 836
مسلمان آن فقیر کج کلاهی
رمید از سینه او سوز آهی
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 9 - مسلمان آن فقیر کج کلاهی
جهان کز خود ندارد دستگاهی
به کوی آرزو می جست راهی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 111
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر
ازین بستان سرا دیگر چه خواهی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 66
فارسی متن کا ماخذ: گنجور