شاعر: جامی
به فکرت خواستم کز سر وحدت یابم آگاهی
خطاب آمد که از پیر مغان خواه آنچه می خواهی
کشم رخت ارادت بر در پیر مغان روزی
اگر دولت کند دمسازی و توفیق همراهی
نگویم با علو همتش زین اطلس والا
که دانم بر قد قدرش کند این جامه کوتاهی
شد از دیوان قسمت هر کسی را نامزد چیزی
من و جام صبوحی زاهد و ورد سحرگاهی
چه سود ای شیخ هر ساعت فزودن خرمن طاعت
چو نتوانی که یک جو از وجود خویشتن کاهی
به رقص آ ذره سان جامی چو آمد شامل حالت
فروغ آفتاب حشمت و جاه جهان شاهی
به اقبال قبول طبع شاه آوازه نظمت
چو صیت دولتش خواهد گرفت از ماه تا ماهی
زمین
به طبع مقبلان یاربکدورت را مده راهی
براین آیینهها مپسند زنگ تهمت آهی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2793
در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی
چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2795
الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی
به دلسنگی به برسیمی به قدسروی به رخماهی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 430
برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی
که از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 34
فارسی متن کا ماخذ: گنجور