شاعر: جامی
هر نازنین که بینم جولان کنان به راهی
آهی ز دل برآرم بر یاد کج کلاهی
چون آن دو هفته مه را همچون مه دو هفته
هر هفته دید نتوان قانع شدم به ماهی
تسکین چگونه یابد شوقم که در گذرها
از دور بینم او را وان نیز گاه گاهی
از خاک سربرآرم گر بگذرد به خاکم
زانسان که روید از گل در پای گیاهی
زین ره گذشت گویی آن غمزه زن که هر سو
در خون و خاک غلطان افتاده بی گناهی
صد حرف غم نوشتم در دل چو نامه وان را
خواهم فکند سویش همراه تیر آهی
جامی فکن به خواری خود را به خاک کویش
باشد به چشم رحمت سویت کند نگاهی
زمین
نشنیدهام که ماهی، بر سر نَهَد کُلاهی
یا سرو با جوانان، هرگز رَوَد به راهی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 636
ربی و ربکالله ای ماه تو چه ماهی
کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 432
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی
وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 433
فارسی متن کا ماخذ: گنجور