شاعر: امیرخسرو دهلوی
آنجاست دل من و هم آنجاست
کان کج کله بلند بالاست
خوابش دیدیم دوش و مستیم
کان خواب هنوز در سر ماست
آهسته رو، ای صبا، بدان بام
کان مست شبانه من آنجاست
رحمی نکند بر این دل پیر
یاری که چو بخت خویش برناست
از دوزخ، اگر نشان بپرسند
من گویم خوابگاه تنهاست
می کش که به هر چهار مذهب
خونم هدرست و خانه یغماست
گفتند دلت خوش است، آری
در گونه روی بنده پیداست
خون می کنی و خبر نداری
بیچاره کسی که ناشکیباست
خسرو، جان ده که اندرین راه
کاری به سخن نمی شود راست
زمین
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 364
میدان که زمانه نقش سوداست
بیرون ز زمانه صورت ماست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 365
دود دل ما نشان سوداست
وان دود که از دلست پیداست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 366
گر جام سپهر، زهرپیماست
آن در لب عاشقان چو حلواست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 371
ای از کرم تو کار ما راست
هر جای که خرمیست ما راست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 382
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 44
خوش میرود این پسر که برخاست
سرویست چنین که میرود راست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 45
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 28
تا نافه زلف مجلس آراست
آهوی حواس، دشت پیماست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2246
شوری ز شرابخانه برخاست
برخاست غریوی از چپ و راست
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 16
فارسی متن کا ماخذ: گنجور