بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
عشاق را نه جز ستم بیکران تو
شب نیستی که می نکنم تا به وقت صبح
افغان ز جور غمزه نامهربان تو
برق از نفس گشایم و ژاله زنم ز اشک
شاخ وفا دمد مگر از گلستان تو
نادیده کس میان تو و تابدیده ام
گم گشته ام ز لاغری اندر میان تو
تن موی شد مرا و به هر موی از تنم
غم کوه کوه در غم کوه روان تو
زرد و خمیده شد تن خسرو که تا شود
خلخال پایهای سگ پاسبان تو
زمین
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2235
ای برده عقل ما اجل ناگهان تو
وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 162 - در مرثیهٔ تاجالدین ابوبکر
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو
مه در کمند کاکل عنبرفشان تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6538
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
هم خاک روبم از مژه بر آستان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1675
هر جا که لب به خنده گشاید دهان تو
خونابه ایست از لب چون ناردان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1676
فارسی متن کا ماخذ: گنجور