هر شب منم فتاده به گرد سرای تو
تا روز آه و ناله کنم از برای تو
روزی که ذره ذره شود استخوان من
باشد هنوز در دل تنگم هوای تو
هرگز شب وصال تو روزی نشد مرا
ای وای بر کسی که بود مبتلای تو
جان را روان برای تو خواهم نثار کرد
دستم نمی دهد که نهم سر به پای تو
جانا، بیا ببین تو شکسته دلی من
عمری گذشته است منم آشنای تو
بر حال زار من نظری کن ز روی لطف
تو پادشاه حسنی و خسرو گدای تو
زمین
جانا توی کلیم و منم چون عصای تو
گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2236
ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو
واجب بر اهل مشرق و مغرب دعای تو
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 49 - در ستایش ملکه ترکان خاتون
مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو
آن کیسه ها که دوخته ام بر وفای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6542
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو
عالم پُر است از تو و خالی است جای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6544
فارسی متن کا ماخذ: گنجور