ای فتنه سایه پرور سرو روان تو
مه در کمند کاکل عنبرفشان تو
از خاک چون تو شاخ گلی برنخاسته است
بر سرو، کج نگاه کند باغبان تو
خون خورده شرم تا چمنت را رسانده است
رنگ حجاب می چکد از ارغوان تو
صد ترکش از خدنگ ملامت برد به خاک
خورشید اگر بلند شود در زمان تو
مردم در آرزوی شبیخون بوسه ای
یارب به خواب مرگ رود پاسبان تو!
خورشید عمر من به لب بام بوسه زد
تا کی به حرف مهر نگردد زبان تو؟
شرمت به پاسبان خط آزادگی دهد
در پای سرو خواب کند باغبان تو
ننموده خویش را و دل از من ربوده است
بسیار نازک است ادای میان تو
حاجت به خاک کردن دام فریب نیست
صائب برون نمی رود از گلستان تو
زمین
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
هم خاک روبم از مژه بر آستان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1675
هر جا که لب به خنده گشاید دهان تو
خونابه ایست از لب چون ناردان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1676
بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
عشاق را نه جز ستم بیکران تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1680
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2235
ای برده عقل ما اجل ناگهان تو
وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 162 - در مرثیهٔ تاجالدین ابوبکر
فارسی متن کا ماخذ: گنجور