هر جا که لب به خنده گشاید دهان تو
خونابه ایست از لب چون ناردان تو
ای بس عنان که بر سر کوی تو شد ز دست
کز راه جور باز نتابد عنان تو
شد خانمان صبر همه غارت و خراب
از ترکتاز غمزه نامهربان تو
از خوی بد چه ظلم که بر ما نمی کنی
آخر چه کرده ام من مسکین از آن تو
عشق تو بس که بر دل خسرو زده ست زخم
گره است امید زیستنم هم به جان تو
زمین
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2235
ای برده عقل ما اجل ناگهان تو
وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 162 - در مرثیهٔ تاجالدین ابوبکر
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو
مه در کمند کاکل عنبرفشان تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6538
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
هم خاک روبم از مژه بر آستان تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1675
بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
عشاق را نه جز ستم بیکران تو
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1680
فارسی متن کا ماخذ: گنجور