شاعر: امیرخسرو دهلوی
لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟
چه حیله سازد هشیار پیش مردم مست
ز کشته پر شده شهر و کشنده پیدا نی
دهان تنگ تو پیدا شده ست، میری هست!
مرا نگینه دل کز گزند ایمن بود
فتاد و سنگ جفای تو باز خورد و شکست
شکسته طره تو از کجاست، از دل من؟
چنین بود، چو کند کس خرابه را دربست
چرا پیاله خون می دهی مرا هردم
چنین که می رسد از جور چرخ دست به دست
بیا چو آب خضر تا ببینیم در پای
بسان خاک که در پای آب گردد پست
اگر ز خسروت آزار بود، تازه مکن
مکاو ریش کهن را چو سر بهم پیوست
زمین
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 25
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 28
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 40
وجود عاریتی دل درو نشاید بست
همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
سعدیمواعظمراثیذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
که هر شبی را بیاختلاف روزی هست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 12
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 13
همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1779
فارسی متن کا ماخذ: گنجور