صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »مراثی
  4. »ذکر وفات امیرفخرالدین ابی‌بکر طاب ثراه

ذکر وفات امیرفخرالدین ابی‌بکر طاب ثراه

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: غزل/قصیده/قطعه

Toggle stanza 1
1

وجود عاریتی دل درو نشاید بست

همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست

2

اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع

همی به عالم علوی رود ز عالم پست

3

بر آب دیدهٔ مهجور هم ملامت نیست

که شوق می‌بستاند عنان عقل از دست

4

درخت سبز نمی‌بینی ای عجب در باغ

که چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست

5

چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی

که بامداد قیامت درو توان پیوست

6

جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد

بر آب و باد کجا باشد اعتماد نشست؟

7

چو لشکری که به گوش آیدش ندای رحیل

که خیمه برکن و آخور هنوز خنگ نبست

8

کمان عمر چهل سالگی و پنجه را

به زور دست طبیعت شکسته گیر به شست

9

گر انگبین دهدت روزگار غره مباش

که باز در دهنت همچنان کند که کبست

10

خدای عزوجل قبض کرد بندهٔ خویش

تو نیز صبر کن ای بندهٔ خدای پرست

11

جهان سرای غرورست و دیو نفس و هوا

عفاالله آنکه سبکبار و بیگناه برست

12

رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیم

ازین کمند نشاید به شیرمردی رست

13

بنفشه‌وار نشستن چه سود سر در پیش

دریغ بیهده بردن بران دو نرگس مست

14

گر آفتاب فرو شد هنوز باکی نیست

تو را که سایهٔ بوبکر سعد زنگی هست

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

سعدی»مواعظ»مراثی»در مرثیهٔ عز الدین احمد بن یوسف

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

لطافت تو چنان در خیال ما بنشست

که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 400

شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست

صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 25

به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست

که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 28

همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست

گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1779

چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 40

چنین که هست نماند قرار دولت و ملک

که هر شبی را بی‌اختلاف روزی هست

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 12

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 13

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور