سعدی»مواعظ»مراثی»در مرثیهٔ عز الدین احمد بن یوسفدر مرثیهٔ عز الدین احمد بن یوسفشاعر: سعدیوزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیہ: انبرفتصنف: غزل/قصیده/قطعهصداکار: فاطمه زندیآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںدردی به دل رسید که آرام جان برفتوان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت2نقل کریںشاید که چشم چشمه بگرید به هایهایبر بوستان که سرو بلند از میان برفت3نقل کریںبالا تمام کرده درخت بلند نازناگه به حسرت از نظر باغبان برفت4نقل کریںگیتی برو چو خون سیاووش نوحه کردخون سیاوشان زد و چشمش روان برفت5نقل کریںدود دل از دریچه برآمد که دود دیگهرگز چنین نبود که تا آسمان برفت6نقل کریںتا آتش است خرمن کس را چنین نسوختزنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت7نقل کریںباران فتنه بر در و دیوار کس نبودبر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت8نقل کریںتلخست شربت غم هجران و تلختربر سروقامتی که به حسرت جوان برفت9نقل کریںچندان برفت خون ز جراحت به راستیکز چشم مادر و پدر مهربان برفت10نقل کریںهمچون شقایقم دل خونین سیاه شدکان سرو نوبرآمده از بوستان برفت11نقل کریںخوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آهوه این چه نیش بود که تا استخوان برفت12نقل کریںهشیار سرزنش نکند دردمند راکز دل نشان نمیرود و دلنشان برفت13نقل کریںچشم و چراغ اهل قبایل ز پیش چشمبرق جهنده چون برود همچنان برفت14نقل کریںلیکن سموم قهر اجل را علاج نیستبسیار ازین ورق که به باد خزان برفت15نقل کریںما کاروان آخرتیم از دیار عمراو مرد بود پیشتر از کاروان برفت16نقل کریںاقبال خاندان شریف و برادرانجاوید باد اگر یکی از خاندان برفت17نقل کریںای نفس پاک منزل خاکت خجسته بادتنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت18نقل کریںدانند عاقلان به حقیقت که مرغ روحوقتی خلاص یافت کزین آشیان برفت19نقل کریںزنهار از آن شبانگه تاریک و بامدادکز تو خبر نیامد و از ما فغان برفت20نقل کریںزخمی چنان نبود که مرهم توان نهادداروی دل چه فایده دارد چو جان برفت21نقل کریںشرح غمت تمام نگفتیم همچناناین صد یکیست کز غم دل بر زبان برفت22نقل کریںسعدی همیشه بار فراق احتمال اوستاین نوبتش ز دست تحمل عنان برفت23نقل کریںحکم خدای بود قرانی که از سپهربر دست و تیغ حضرت صاحبقران برفت24نقل کریںعمرش دراز باد که بر قتل بیگناهوقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظموجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخستسعدی»مواعظ»مراثی»ذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراهاگلی نظمبه اتّفاق، دگر دل به کَس نباید دادزِ خستگی که درین نوبت اتّفاق افتادسعدی»مواعظ»مراثی»در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگیآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظموجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخستسعدی»مواعظ»مراثی»ذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه
اگلی نظمبه اتّفاق، دگر دل به کَس نباید دادزِ خستگی که درین نوبت اتّفاق افتادسعدی»مواعظ»مراثی»در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگی