شاعر: سعدی
زمین
لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 25
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 28
همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1779
وجود عاریتی دل درو نشاید بست
همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
سعدیمواعظمراثیذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
که هر شبی را بیاختلاف روزی هست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 12
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 13