شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای روی تو عمر جاودانم
عمری ست که بی تو در فغانم
از نرگس جادوی تو هر روز
پیداست که چیست در نهانم؟
چون سحر دو چشم تو ببینم
«هذین لساحران » بخوانم
رویت دیدم نکو نکردم
هر بد که کنی سرای آنم
غم خور که ز عاشقی زبونم
می ده که ز بیدلی زبانم
می نالم زار، ازانکه چون نای
بی مغز شده ست استخوانم
در اول عشق رفتم از دست
تا چون شود آخرش، ندانم
بر خاک درت فتاده ماندم
مگذار که هم چنین بمانم
گفتی «غم خود بگو» چه گویم؟
چون کار نمی کند زبانم
نی با تو دمی همی نشینم
نی خاستن از تو می توانم
غم خسرو را به هیچ بفروخت
بستان که غلام رایگانم
زمین
تا با تو قرین شدهست جانم
هر جا که روم به گلستانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1566
امروز مرا چه شد چه دانم
امروز من از سبک دلانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1567
ای جان لطیف و ای جهانم
از خواب گرانت برجهانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1568
گر دست دهد هزار جانم
در پای مبارکت فشانم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 418
ای ناگزران عقل و جانم
وی غارت کرده این و آنم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 255
ای دیدن تو حیات جانم
نادیدنت آفت روانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 256
آمد بر من جهان و جانم
انس دل و راحت روانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 257
جانا، نظری که ناتوانم
بخشا، که به لب رسید جانم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 178
از عشق در اندرون جانم
دردی است که مرهمی ندانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 557
گر در سر عشق رفت جانم
شکرانه هزار جان فشانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 559
فارسی متن کا ماخذ: گنجور