بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
اینک رسید وقت که مردان آب کار
گردان کنند هر طرفی کار آب را
ساقی، ازان دو چشم که در بند خفتن است
صد چشم بندی است که آموخت خواب را
عید مبارک آمد و از بهر دوستان
ساقی نکرد شیشه پر و زد گلاب را
مطرب به پرده ای که تو داری بگو به چنگ
کای پیر کوژپشت چه کردی شراب را؟
زمین
حسنی است بر رخش رقم مشک ناب را
نظاره کن غبار خط آفتاب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 58
فال حباب زن، بشمر موج آب را
چشمی به صفر گیر و نظر کن حساب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 59
گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب را
برقع فروهلد به جمال آفتاب را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزلِ شمارهٔ 9
می می کند خیال تنک ظرف آب را
ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 679
روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را
در هم شکست کوکبه ماهتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 680
هر کس نکرده در گرو می کتاب را
نگرفته است از گل کاغذ گلاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 681
می سوزد آرزو دل پراضطراب را
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 682
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را
دانم که در میان نپسندد حجاب را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 74
فارسی متن کا ماخذ: گنجور