دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را
بی جرم اگرچه ریختن خون بود وبال
تو خون من بریز ز بهر ثواب را
بوی وصال در خور این روزگار نیست
ضایع مکن به دلق گدایان، گلاب را
ای عشق، شغل تو چو به من ناکسی رسید
آخر کسی نماند جهان خراب را
از چاشنیِ دردِ جدایی چه آگهند
یک شب کسان که تلخ نکردند خواب را
طوفان فشان به دیده و قحط وفا به دهر
تقویم حکم کی کند این فتح باب را؟
تا گفتمش بکش، ز مژه تیغ رانده بود
ما بندهایم غمزهٔ حاضر جواب را
گر خاطرش به کشتن بیچارگان خوش است
یارب که یار ناوک او کن صواب را
آفت جمال شاهد و ساقیست بیهده
بدنام کردهاند به مستی شراب را
خونابه میچکاندم از گریه سوز دل
خوش گریهایست بر سر آتش کباب را
خسرو ز سوز گریه نیارد نگاه داشت
آری سفالِ گرم به جوش آرد آب را
زمین
حسنی است بر رخش رقم مشک ناب را
نظاره کن غبار خط آفتاب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 58
فال حباب زن، بشمر موج آب را
چشمی به صفر گیر و نظر کن حساب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 59
گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب را
برقع فروهلد به جمال آفتاب را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزلِ شمارهٔ 9
می می کند خیال تنک ظرف آب را
ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 679
روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را
در هم شکست کوکبه ماهتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 680
هر کس نکرده در گرو می کتاب را
نگرفته است از گل کاغذ گلاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 681
می سوزد آرزو دل پراضطراب را
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 682
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را
دانم که در میان نپسندد حجاب را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 105
فارسی متن کا ماخذ: گنجور