روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را
در هم شکست کوکبه ماهتاب را
دوری مکن ز صحبت نیکان که می کند
گوهر عزیز در نظر خلق آب را
پروای رستخیز ندارند راستان
روز حساب، عید بود خودحساب را
بی عشق خون مرده بود دل به زیر پوست
از آتش است گریه خونین کباب را
روشندلان ز تیغ زبانند بی نیاز
حاجت به شمع نیست شب ماهتاب را
صورت پرست فیض ز معنی نمی برد
بلبل به جای گل نپرستد گلاب را
معنی شود ز نازکی لفظ، دلپذیر
در شیشه است جلوه دیگر شراب را
هر کس که از خسیس کند مردمی طمع
دارد توقع از گل کاغذ گلاب را
صائب ز مد عمر اقامت طمع مدار
آرام نیست جلوه موج سراب را
زمین
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 105
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 74
حسنی است بر رخش رقم مشک ناب را
نظاره کن غبار خط آفتاب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 58
فال حباب زن، بشمر موج آب را
چشمی به صفر گیر و نظر کن حساب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 59
گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب را
برقع فروهلد به جمال آفتاب را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزلِ شمارهٔ 9
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را
دانم که در میان نپسندد حجاب را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
می می کند خیال تنک ظرف آب را
ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 679
هر کس نکرده در گرو می کتاب را
نگرفته است از گل کاغذ گلاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 681
می سوزد آرزو دل پراضطراب را
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 682
فارسی متن کا ماخذ: گنجور