زمین
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 105
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 74
حسنی است بر رخش رقم مشک ناب را
نظاره کن غبار خط آفتاب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 58
فال حباب زن، بشمر موج آب را
چشمی به صفر گیر و نظر کن حساب را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 59
گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب را
برقع فروهلد به جمال آفتاب را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزلِ شمارهٔ 9
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را
دانم که در میان نپسندد حجاب را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را
در هم شکست کوکبه ماهتاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 680
هر کس نکرده در گرو می کتاب را
نگرفته است از گل کاغذ گلاب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 681
می سوزد آرزو دل پراضطراب را
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 682