شاعر: امیرخسرو دهلوی
دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
از کوی تو باز آمد و بر آتش دل سوخت
هر نامه صبری که ازین پیش دلم خواند
اندر دلم این بود که بگذشت همه عمر
وین دیده نثاری به ته پای تو افشاند
آب از جگرم خورد و برم نیز جگر داد
بالات نهالی که در آب و گل ما شاند
پرسند عزیزان و نخوانم بر خود، زانک
کس بر جگر سوخته مهمان نتوان ماند
آن یار به دل در شد و تن خدمت او کرد
بستند در دل، خرد و هوش برون ماند
کردیم بحل نرگس بازنده او را
خسرو همه هستی که به یک داد لبش خواند
زمین
پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!
فرزند که خواهد ز پی مال پدر را
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 42
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 647
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 652
هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند او را اندیشهٔ معقول روی مینماید «اگر آنجا روم مصلحتها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد میکند.
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
رومیفیه ما فیهفصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 217
آن سرو که گویند به بالای تو ماند
هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
پادشاهی پارسایی را دید.
گفت: هیچت از ما یاد آید؟
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 15
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
بالای تو سروی ست که گل می شکفاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 528
فارسی متن کا ماخذ: گنجور