شاعر: رومی
زمین
دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 499
من سرو ندیدم که به بالای تو ماند
بالای تو سروی ست که گل می شکفاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 528
پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!
فرزند که خواهد ز پی مال پدر را
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 42
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 217
آن سرو که گویند به بالای تو ماند
هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
پادشاهی پارسایی را دید.
گفت: هیچت از ما یاد آید؟
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 15
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 652
هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند او را اندیشهٔ معقول روی مینماید «اگر آنجا روم مصلحتها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد میکند.
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
رومیفیه ما فیهفصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند