صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »بهارستان
  3. »روضهٔ ششم (در مطایبه)
  4. »بخش 42

بخش 42

شاعر: جامی

پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!

فرزند که خواهد ز پی مال پدر را

خواهد که نماند پدر و مال بماند

خوش نیست به مرگ پدر و بردن میراث

خواهد که کشندش که دیت هم بستاند

کنیزکی صاحب جمال می گذشت شخصی در عقب وی ایستاد .کنیزک گفت: آنچه خواجه من با من می کند می خواهی؟ گفت: بلی! گفت: بنشین که خواجه من از عقب می رسد با تو آن کند که با من می کند!

کودکی را پدر آمد ز سفر

هر که کردش ز در خانه گذر

گفت: ای خواجه بده سیم و زرم

مژدگانی قدوم پدرم

زیرکی گفت بدو کای فرزند

مقدم او همه را نیست پسند

مادرت را ز سفر آمده شوی

مژدگانی ز کس مادر جوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید، خود را به آنجا رسانید.

یکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت، هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 41

اگلی نظم

شخصی بر شاعری بیتی خواند که قافیه در یک مصراع راء مهمله مضموم آورده بود و در یکی زاء معجمه مکسور. شاعر گفت: این قافیه راست نیست زیرا که یک جا حرف راست بی نقطه و یکجا حرف زاست به نقطه.

آن شخص گفت: این را نقطه مزن. شاعر گفت: یک جا قافیه مضموم است و یک جا مکسور. گفت: بنگرید این چه نادان مردیست، من می گویم نقطه مزن وی اعراب می کند‍

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 43

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 499

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

بالای تو سروی ست که گل می شکفاند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 528

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 647

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 652

هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند او را اندیشهٔ معقول روی می‌نماید «اگر آنجا روم مصلحت‌ها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می‌کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

رومی»فیه ما فیه»فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 217

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 218

پادشاهی پارسایی را دید.

گفت: هیچت از ما یاد آید؟

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 15

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور