شاعر: امیرخسرو دهلوی
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز
به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز
شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون
که در صبوح نشسته ست صوفی گه خیز
چو رفت توبه ام، ار صاف نیست، درد سیاه
بیار و در کله صوفیانه من ریز
به درد عشق بمیرم، ولی دوا چه کنم؟
ز روی خوب میسر نمی شود پرهیز
ره حجاز بزن، گریه خرابی من!
نشان هجر و بیابان ببر ز راه حجیز
پیاله ام به لب و خون چکان ز دیده من
چه خوش همی خورم آن باده های خون آمیز
بکش مرا ز تن و از فراق باز رهان
که زنده گردم ازین مردن خیال انگیز
مدام جرعه خود ریز بر سر خسرو
ز بعد مردن و بر گور بالشش آویز
زمین
دلم رمیدهٔ لولیوَشیست شورانگیز
دروغوَعده و قَتّالوَضع و رنگآمیز
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 266
همی برآیم با آن که برنیاید خلق
و برنیایم با روزگار خورده گریز
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 71 - در مدح نصر بن احمد سامانی
نکرد در دل من کار، عشق شورانگیز
زهیزم تر من شد فسرده آتش تیز
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4802
دلیل منزل شوقم به دامنم آویز
شرر ز آتش نابم به خاک خویش آمیز
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 28
ببند دست و می از شیشه در گلویم ریز
که من به قول دف و چنگ نشکنم پرهیز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 289
غمم به عیش درآمیخت عشق رنگ آمیز
کنون نه هست غمم کند و نی نشاطم تیز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 291
فارسی متن کا ماخذ: گنجور