ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست
بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
زاهد کشید بر صف خمهای باده سنگ
یا رب مباد بر صف این پردلان شکست
در انتظار روی تو بودم نشسته دوش
تا وقت صبح آیینه جام می به دست
پنداشتم که لمعه نور جمال توست
از هر طرف ستاره درخشید و برق جست
عالیتر است همت رندان ز شیخ شهر
آری بود بسی به جهان زین بلند و پست
ما را چه طاقت تو که بر کوه سنگ تافت
یک پرتو از جمال تو دیگر کمر نبست
جامی که داشت باده پرستی همیشه کار
پیمان شکست و باز پی کار خود نشست
زمین
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 447
کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است
دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1914
شادی به روزگار شناسندگان مست
جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشت؟
گفت: من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور، از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند، اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع، نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان، غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت، قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور.
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 12
صد خارم از فراق تو در پای دل شکست
وز گلشن وصال تو نامد گلی به دست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 99
فارسی متن کا ماخذ: گنجور