کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است
دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است
پروای آفتاب قیامت نمی کند
هر دل که زیر سایه آن زلف پر خم است
بی غم حیات نیست دل دردمند را
می آید از بهشت برون هر که آدم است
دارد به یاد، سر و دو صد نخل میوه دار
عمر دراز لازمه روزی کم ست
در لاله زار عشق ز گفتار آتشین
پا در رکاب، مهر خموشی چو شبنم است
نخل از زمین پاک فلک سیر می شود
بال مسیح پاکی دامان مریم است
در راه صاحبان سخن چوب منع نیست
طوطی درون خلوت آیینه محرم است
از بیم انقطاع همان می تپد دلم
در بحر اگر چه ریشه این موج محکم است
پروای زخم نیست دل آب گشته را
صائب به زخم آب همان آب مرهم است
زمین
سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشت؟
گفت: من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور، از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند، اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع، نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان، غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت، قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور.
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 12
ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست
بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 56
صد خارم از فراق تو در پای دل شکست
وز گلشن وصال تو نامد گلی به دست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 99
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 447
شادی به روزگار شناسندگان مست
جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
فارسی متن کا ماخذ: گنجور