صد خارم از فراق تو در پای دل شکست
وز گلشن وصال تو نامد گلی به دست
پرواز گاه مرغ دلم شاخ سدره بود
از شوق دانه تو درین دامگه نشست
هر کس که هست جرعه کش جام لعل توست
گر شیخ پارساست و گر رند می پرست
ز اوراق فضل و دفتر دانش دلم گرفت
خواهم نهاد رهن می ناب هر چه هست
وارست می پرست به یک جرعه می ز خود
بیچاره خودپرست که هرگز ز خود نرست
ما ز آستان میکده گشتیم سربلند
یا رب ز موج فتنه مبادش اساس پست
جامی به پای خم چو سبو سر بنه که چرخ
خواهد به سنگ حادثه این کاسه را شکست
زمین
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 447
کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است
دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1914
شادی به روزگار شناسندگان مست
جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشت؟
گفت: من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور، از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند، اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع، نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان، غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت، قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور.
جامیبهارستانروضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)بخش 12
ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست
بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 56
فارسی متن کا ماخذ: گنجور