شاعر: جامی
ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم
چنان ز مهر تو پر شد دلم که می تابد
هلال نور زهر استخوان پهلویم
ز میل ابروی تو دست داشتم چه کنم
نمی رسد به کمان تو زور بازویم
شبی که بی تو به زانو نهاده روگریم
به یک دو دم گذرد سیل خون ز زانویم
برآستان تو می ایستم به قصد نماز
سجود خاک درت را بهانه می جویم
به سان نقطه منم درمیانه بی سر و پای
گرفته دایره عشق تو ز هر سویم
ز جام عشق غزالی چو جامیم شده مست
نه بر عبث غزل عاشقانه می گویم
زمین
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
که من نسیم حیات از پیاله میجویم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 379
فضول گشتهام امروز جنگ میجویم
منوش نکته مستان که یاوه میگویم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1745
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 41 - تغزل و ستایش صاحب دیوان
ز بوستان تو عشق بلند می گویم
چو شبنم از گل روی تو دست می شویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5775
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم
که من به دست قضا این طریق می پویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5776
به این بهانه درین بزم محرمی جویم
غزل سرایم و پیغام آشنا گویم
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 5
شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 323
فارسی متن کا ماخذ: گنجور