شاعر: جامی
شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
شدم چو آینه صافی ز شست و شوی سرشک
بدین بهانه چه باشد که بنگری سویم
اگر چه روی به رویم نمی نهی باری
فتد ز روی تو یک بار عکس بر رویم
سرشک من نه ز خون سرخ شد که بی رویت
خیال لاله و گل را ز دیده می شویم
ز هول فرقت تو موی من سفید شود
اگر نه دود دل آید ز بیخ هر مویم
پس از وفات چو باران رحمت ار برسی
به خاک من ز زمین همچو سبزه بررویم
مگو که از قد و زلفم سخن مگو جامی
که هر چه هست کج و راست از تو می گویم
زمین
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
که من نسیم حیات از پیاله میجویم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 379
فضول گشتهام امروز جنگ میجویم
منوش نکته مستان که یاوه میگویم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1745
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 41 - تغزل و ستایش صاحب دیوان
ز بوستان تو عشق بلند می گویم
چو شبنم از گل روی تو دست می شویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5775
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم
که من به دست قضا این طریق می پویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5776
به این بهانه درین بزم محرمی جویم
غزل سرایم و پیغام آشنا گویم
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 5
ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 324
فارسی متن کا ماخذ: گنجور