شاعر: صائب
ز بوستان تو عشق بلند می گویم
چو شبنم از گل روی تو دست می شویم
نمی توان دل مردم ربود و پس خم زد
سواد زلف ترا مو بموی می جویم
ز بس که تشنه بوی وفای نایابم
به دستم ار گل کاغذ دهند می بویم
حریف رشک نسیم دراز دست نیم
حنای بیعت گل را ز دست می شویم
وفا و مردمی از روزگار دارم چشم
ببین ز ساده دلیها چه از که می جویم
میان اینهمه نازک طبیعتان صائب
منم که شعر ظفرخان پسند می گویم
زمین
شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 323
ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 324
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
که من نسیم حیات از پیاله میجویم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 379
فضول گشتهام امروز جنگ میجویم
منوش نکته مستان که یاوه میگویم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1745
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 41 - تغزل و ستایش صاحب دیوان
به این بهانه درین بزم محرمی جویم
غزل سرایم و پیغام آشنا گویم
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 5
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم
که من به دست قضا این طریق می پویم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5776
فارسی متن کا ماخذ: گنجور