صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 41 - تغزل و ستایش صاحب دیوان

قصیدهٔ شمارهٔ 41 - تغزل و ستایش صاحب دیوان

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ویم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: غزل

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
22
گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی
گمان مبر که تفاوت کند سر مویم
33
تعلقی است مرا با کمان ابروی او
اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم
44
رقیب گفت برین در چه می‌کنی شب و روز؟
چه می‌کنم؟ دل گم کرده باز می‌جویم
55
وگر نصیحت دل می‌کنم که عشق مباز
سیاهی از رخ زنگی به آب می‌شویم
66
به گرد او نرسد پای جهد من هیهات
ولیک تا رمقی در تنست می‌پویم
77
درآمد از در من بامداد و پنداری
که آفتاب برآمد ز مشرق کویم
88
پری ندیده‌ام و آدمی نمی‌گویم
بهشت بود که در باز کرد بر رویم
99
ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبرد
مگر شمامهٔ انفاس عنبرین بویم
1010
هزار قطعهٔ موزون به هیچ بر نگرفت
چو زر ندید پریچهره در ترازویم
1111
چو دیدمش که ندارد سر وفاداری
گرفتمش که زمانی بساز با خویم
1212
چه کرده‌ام که چو بیگانگان و بدعهدان
نظر به چشم ارادت نمی‌کنی سویم
1313
گرفتم آتش دل در نظر نمی‌آید
نگاه می‌نکنی آب چشم چون جویم
1414
من آن نیم که برای حطام بر در خلق
بریزد اینقدر آبی که هست در رویم
1515
به هرکسی نتوان گفت شرح قصهٔ خویش
مگر به صاحب دیوان محترم گویم
1616
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود
همین قدر که دعاگوی دولت اویم
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم

به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 40

اگلی نظم

این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

وین رحمت خدای جهان بود بر جهان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 42 - در انتقال دولت از سلغریان به قوم دیگر

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شدم به باغ که کنج فراغتی جویم

غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 323

ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم

به پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 324

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم

که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 379

فضول گشته‌ام امروز جنگ می‌جویم

منوش نکته مستان که یاوه می‌گویم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1745

ز بوستان تو عشق بلند می گویم

چو شبنم از گل روی تو دست می شویم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5775

چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم

که من به دست قضا این طریق می پویم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5776

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

غزل سرایم و پیغام آشنا گویم

علامہ اقبال»پیام مشرق»می باقی»غزل شمارهٔ 5

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00