شاعر: جامی
عاشقم اما نمی گویم کجا
بیخودم لیکن نمی دانم چرا
بیخودم زان می که آن را نیست جام
عاشقم جایی که آنجا نیست جا
حبذا زان می که از یک جرعه ساخت
از وجود خویشتن فانی مرا
ساقیا یک جرعه دیگر ببخش
تا شوم فانی ز پندار فنا
چون ز پندار فنا فانی شوم
برزنم سر از گریبان بقا
عشق بازم با تو فارغ آمده
از خیال غیر و پندار سوا
بلکه من هم از میان بیرون روم
جامی آسا با تو بگذارم تو را
زمین
شاخ نرگس را ببرد اینک صبا
سهل باشد بردن از کوری عصا
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 32
تا به شب ای عارف شیرین نوا
آن مایی آن مایی آن ما
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 170
دل چو دانه ، ما مثال آسیا
آسیا کی داند این گردش چرا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 181
در میان عاشقان عاقل مبا
خاصه در عشق چنین شیرین لقا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 182
فارسی متن کا ماخذ: گنجور