شاعر: جامی
همچو نقطه خال آن شیرین دهن
زیر لب افتاده بالای ذقن
می کنم زان خال لب هر لحظه یاد
می نهم داغی به جان خویشتن
حرص دانه رفت از مور و نرفت
شوق خال او هنوز از جان من
گم شد اندر پیرهن لاغر تنم
رشته ای کم باش گو از پیرهن
آه عاشق گر نبودی خانه سوز
جا کجا در سنگ کردی کوهکن
سوخت جانم ز آتش آه ای سرشک
زودتر آبی بر این آتش بزن
جامی آن خال سیه خوش دانه ای ست
تخم مهرش در زمین دل فکن
زمین
خویش را در کوی بی خویشی فگن
تا ببینی خویش را بی خویشتن
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1566
آن که را دانم که: اویم دشمنست
وز روان پاک بدخواه منست
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 15
کرد باید مر مرا و او را رون
شیر تا تیمار دارد خویشتن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 72
پس شتابان آمد اینک پیرزن
روی یکسو، کاغه کرده خویشتن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 73
کشتیی بر آب و کشتیبانش باد
رفتن اندر وادیی یکسان نهاد
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 8
هر کجا که پا نهی ای جان من
بردمد لاله و بنفشه و یاسمن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2006
بشنو از دل نکتههای بیسخن
و آنچ اندر فهم ناید فهم کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2010
ای دلارام من و ای دل شکن
وی کشیده خویش بیجرمی ز من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2012
جان من جان تو جانت جان من
هیچ دیدستی دو جان در یک بدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2016
آمد آمد در میان خوب ختن
هر دو دستت را بشو از جان و تن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2017
فارسی متن کا ماخذ: گنجور