شاعر: جامی
به افسون گر گشایی مهر این لعل شکرخارا
فرود آری ازین فیروزه گون منظر مسیحا را
بیا ساقی که گر اقبال گردون را بقا بودی
نکردی پایه تخت سکندر تاج دارا را
سفال دردی اندر ده که بهر نقل ازین مجلس
سزد گر آسمان ریزد فرو عقد ثریا را
مجو از عقل شرح دل که درد آشام میخانه
به جام می حواله کرد حل این معما را
سواد وصف خطش می کشی ای خامه صبری کن
که تا بهر مداد آرم برون از دل سویدا را
قیاس سیل چشم اشکبار ما کجا داند
جز آن کز مشت پیمودن تواند آن دریا را
ز دست ما نمی آید شمار سنگ بیدادت
نه مقدور است ز انگشتان شمردن ریگ صحرا را
مرا تو چشم بینایی و یاران جمله اغیارم
عجب نبود اگر ز اغیار پوشم چشم بینا را
عجب شوخی و رعنا وز همه کس دوستتر دارم
به یاد شوخی و رعنائیت شوخان رعنا را
گشادم نافه اسرار و خون اندر جگر کردم
حسدورزان پنهان را غرض گویان پیدا را
ز عکس اشک خویش از بس که ریزد خون دل جامی
کند رنگین کتابه هر شب این ایوان مینا را
زمین
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
من و دردت، چو تو درمان نمیخواهی دل ما را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را
که در کوی فراموشان گذر شد یار زیبا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 73
به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
رگ گل رشتهٔ شیرازه شد جمعیت ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 32
پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
چه مضمون است در خاطر، نگاه حیرت انشا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 33
خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
به خود کردی دراز آخر زبان دود دلها را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 35
گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
هوایت تا کجا از پا نشانَد نالهٔ ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 36
نزیبد پردهٔ فانوس دیگر شمع سودا را
مگر در آب چون یاقوت گیرند آتش ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 39
نفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما را
پریشان مینویسد کلک موج احوال دریا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 41
اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما را
به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 3
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 60
فارسی متن کا ماخذ: گنجور