شاعر: جامی
آن شیخ چه دیده ست که در خانه خزیده
با خویشتن آمیخته وز خلق بریده
هر تار تعلق که بریده ست ز اغیار
چون کرم بریشم همه بر خویش تنیده
خود خلق و تمنا کند از خلق رهایی
از خلق کسی چون رهد از خود نرهیده
یک بار به گردی نرسید از ره مردی
زنهار گمانش نبری مرد رسیده
از کعبه و از کعبه روان دم زند اما
زان قافله بانگ جرسی هم نشنیده
از کسب معارف شده مشعوف ز خارف
درهای ثمین داده و خر مهره خریده
جامی صفت جام می عشق مپرسش
کان جام ندیده ست و زان می نچشیده
زمین
ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
بگذاشته ما را تو و در خود نگریده
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2332
ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
وی رخت از این جای بدان جای کشیده
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2334
ای یار جفا کردهٔ پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 494
داراب دوم طفل فلک مهد جلی قدر
رخسار ظفر حسن کرم نور عقیده
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 3 - این قطعه در تاریخ مولود صاحب زاده برخوردار میرزا داراب بن عبدالرحیم خان خانان گفته شده
اشکی که تو را بر گل رخسار دویده
باران بهار است که بر لاله چکیده
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 895
فارسی متن کا ماخذ: گنجور