صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »خاتمة الحیات
  4. »غزلیات
  5. »غزل شمارهٔ 29

غزل شمارهٔ 29

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست

دست بسیار است جان من بلی بالای دست

2

میل طوبی کرد زاهد گرچه بالای تو دید

آری آری مایل پستیست همتهای پست

3

مستی از میخانه می زد دست و می گفت این سرود

بت پرست از بت پرست و خودپرست از خود نرست

4

درشب هجران هجوم آورد بر من تاب تب

دل طپید از بیم و تن لرزید لیکن نبض جست

5

بود سینه منزل دل نیز لیکن تیر تو

چون رسید از ره گذشت از سینه و در دل نشست

6

پارسا مسکین زبیم دین خود از زلف تو

می هراسد همچو مرغ از دام و چون ماهی ز شست

7

وصف تو جامی رقم می زد نمودی خط سبز

خامه را بشکست از شرم و ورق را برشکست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زهی فراق تو چون مرگ هادم اللذات

حیات و دولت وصل تو متحد بالذات

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 28

اگلی نظم

چو عشق بر دوجهان حرف اتحاد نوشت

چه فرق از حرم کعبه تا حریم کنشت

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 30

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست

من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 205

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست

قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 209

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 210

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 400

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست

دی که بودم روزه‌دار امروز هستم بت‌پرست

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 42

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1093

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1096

بی محابا در میان نازکش انداخت دست

ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1206

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1213

وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست

جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1215

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور