شاعر: جامی
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست
دست بسیار است جان من بلی بالای دست
میل طوبی کرد زاهد گرچه بالای تو دید
آری آری مایل پستیست همتهای پست
مستی از میخانه می زد دست و می گفت این سرود
بت پرست از بت پرست و خودپرست از خود نرست
درشب هجران هجوم آورد بر من تاب تب
دل طپید از بیم و تن لرزید لیکن نبض جست
بود سینه منزل دل نیز لیکن تیر تو
چون رسید از ره گذشت از سینه و در دل نشست
پارسا مسکین زبیم دین خود از زلف تو
می هراسد همچو مرغ از دام و چون ماهی ز شست
وصف تو جامی رقم می زد نمودی خط سبز
خامه را بشکست از شرم و ورق را برشکست
زمین
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست
من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست
قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 209
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست
هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 210
چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 400
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 42
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1093
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1096
بی محابا در میان نازکش انداخت دست
ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1206
محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1213
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1215
فارسی متن کا ماخذ: گنجور