شاعر: جامی
زهی فراق تو چون مرگ هادم اللذات
حیات و دولت وصل تو متحد بالذات
منم فتاده به گرداب غم به دستم ده
کمند زلف کزان باشدم امید نجات
به فسق و زهد قضا برنگردد ای ساقی
بدین ترانه بده می که کل آت آت
چو بیشتر تلف عمر ما ز هشیاریست
بغیر باده چه امکان تلافی مافات
چو خاست هیهیت ای صوفی از نشیمن طبع
به پیشگاه حقیقت رساندت هیهات
زکات حسن ندادی به بوسه زان گریم
اگرچه مانع بارندگیست ترک زکات
ز طعن عابد اصنام جامیا بازآی
چه آفریده اوهام ما چه عزی و لات
زمین
ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
بیا که از تو شود سیئاتهم حسنات
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 474
برات عاشق نو کن رسید روز برات
زکات لعل ادا کن، رسید وقت زکات
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 482
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
به هر که قدر تو دانست میدهند برات
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 487
به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد.
شنیدهای که سکندر برفت تا ظلمات
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 67
فارسی متن کا ماخذ: گنجور