شاعر: امیرخسرو دهلوی
بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست
قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست
زاهد، از بدنامیم دیگر مترسان، زانکه من
گر برآرم نام نیکو، پیش بدنامان بد است
آشنایی در وجود جوهر فردم نماند
مشکل ما هست اکنون زان دهان نیست هست
سوی چشمانش مبینید، ای رقیبان، زینهار
غارت دین میکنند آن کافران نیم مست
حلقههای زلف ترکان بوالعجب دام بلاست
هر که افتاد اندر آن دام از گرفتاری برست
در میان ما و تو حایل نباشد بحر و کوه
رهروان را کی بود اندیشه از بالا و پست
از وجود خاکی من گر چه گردی خاستهست
عاقبت خواهد به آب دیده در کویت نشست
گر به قدت سرفرازی میکند طوبی به خلد
روز حشر از رشک خواهم شاخهای او شکست
همچو خسرو کی رهد از بند خویش و هر دو کون
هر که دل در حلقه زنجیر گیسویی نبست
زمین
ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا؟ گفت: آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم!
آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 26
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 3
گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست
گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 101
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست
دست بسیار است جان من بلی بالای دست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 29
چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 400
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 42
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1093
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1096
بی محابا در میان نازکش انداخت دست
ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1206
محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1213
فارسی متن کا ماخذ: گنجور