شاعر: جامی
گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست
گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست
گفتمش در عاشقی ما رند و بی باکیم و مست
گفت در عاشق کشی ما نیز چالاکیم و چست
گفتمش در خاک محنت دانه می پاشم ز اشک
گفت ازین تخم و زمین جز سبزه حسرت نرست
گفتمش عمری ست می جویم ز لعلت کام دل
گفت عاشق نیست آن کز دوست کام خویش جست
گفتمش گل را به باغ این سرخرویی از کجاست
گفت کز خون دل غنچه ز رشکم چهره شست
گفتمش سررشته ای خواهم به کف سویت گشاد
گفت این سررشته گر اهل دلی در دست توست
گفتم از سنگ جفایت خاطر جامی شکست
گفت چون بر شیشه آید سنگ کی ماند درست
زمین
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست
من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست
قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 209
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست
هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 210
چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 400
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 42
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1093
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1096
بی محابا در میان نازکش انداخت دست
ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1206
محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1213
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1215
فارسی متن کا ماخذ: گنجور