صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »غزلیات
  5. »غزل شمارهٔ 101

غزل شمارهٔ 101

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست

گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست

2

گفتمش در عاشقی ما رند و بی باکیم و مست

گفت در عاشق کشی ما نیز چالاکیم و چست

3

گفتمش در خاک محنت دانه می پاشم ز اشک

گفت ازین تخم و زمین جز سبزه حسرت نرست

4

گفتمش عمری ست می جویم ز لعلت کام دل

گفت عاشق نیست آن کز دوست کام خویش جست

5

گفتمش گل را به باغ این سرخرویی از کجاست

گفت کز خون دل غنچه ز رشکم چهره شست

6

گفتمش سررشته ای خواهم به کف سویت گشاد

گفت این سررشته گر اهل دلی در دست توست

7

گفتم از سنگ جفایت خاطر جامی شکست

گفت چون بر شیشه آید سنگ کی ماند درست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گر آن بی وفا عهد یاری شکست

خدا یار او باد هر جا که هست

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 100

اگلی نظم

پیش ازان روزی که گردون خاک آدم می سرشت

عشق در آب و گلم تخم تمنای تو کشت

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 102

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست

من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 205

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست

قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 209

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 210

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 400

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست

دی که بودم روزه‌دار امروز هستم بت‌پرست

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 42

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1093

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1096

بی محابا در میان نازکش انداخت دست

ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1206

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1213

وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست

جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1215

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور