شاعر: جامی
آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش
لیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش
کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغ
گوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش
آمد آن کافر برون شمیر بسته دی سوار
ای بسا خون مسلمانان که شد در گردنش
خواستم گویم لباس از برگ گل می بایدش
باز ترسیدم که آزارد ازان نازک تنش
هر گهش بینم قبا پوشده بیهوش اوفتم
وای من روزی که بینم با ته پیراهنش
ای صبا با او حدیث شعله آهم بگوی
تا شود سوز درون دردمندان روشنش
شاید آن بدخو کند رحمی خدا را ای اجل
ریز خون جامی و بر خاک آن کوی افکنش
زمین
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1161
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش
عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1811
دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش
خون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1812
چون برآمد ماهروی از مطلع پیراهنش
چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 327
گر کنند از رشته جانها زه پیراهنش
از لطافت رنگ گرداند بیاض گردنش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4900
هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنش
عذر ننگ این عمل در عهدهٔ شکر منش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 403
نازک اندامی که هست آسیب تن پیراهنش
جانم آزارد ز آسیبی که آید بر تنش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 265
فارسی متن کا ماخذ: گنجور