شاعر: بیدل دهلوی
دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش
خون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش
مزرعی کز اشک دردآلود من آتش دمید
ناله خیزد چون سپند از دانههای خرمنش
یک نگه بیش از شرار من هوس نگشود چشم
عالمی را کرد پنهان گرد از خود رفتنش
هر خمی زان زلف مشکین طاق مینای دلست
شانه را دست تصرف دور باد از دامنش
جنبش مژگان گرانی میکند بر عارضش
سایهٔ گیسو کبودی میرساند بر تنش
نقد عاشق از دو عالم قطع سودا کردن است
چون نگه ربطی ندارد دل به مژگان بستنش
عشق را با خانه پردازان آبادی چه کار؟
کردهاند این گنج از دلهای ویران مسکنش
خط مشکینی که در چشم جهان تاریک کرد
سرمه دارد چشم خورشید از غبار دامنش
برمدار ای جستوجو دست از تپیدنهای دل
این جرس راهی به منزل میگشاید شیونش
ناتوانی پردهٔ اسرار مطلبها مباد
نالهگاه عجز میگردد نگه پیراهنش
بار اندوه فنا را زندگی نامیدهایم
شمع جای سر بریدن میکشد بر گردنش
قامت خمگشته بیدل التفات ناز کیست
همچو ابرو گوشهٔ چشمیست بر حال منش
زمین
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1161
نازک اندامی که هست آسیب تن پیراهنش
جانم آزارد ز آسیبی که آید بر تنش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 265
آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش
لیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 491
چون برآمد ماهروی از مطلع پیراهنش
چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 327
گر کنند از رشته جانها زه پیراهنش
از لطافت رنگ گرداند بیاض گردنش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4900
هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنش
عذر ننگ این عمل در عهدهٔ شکر منش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 403
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش
عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1811
فارسی متن کا ماخذ: گنجور