شاعر: جامی
ای فتنه چشم تو جهانی
می کن نظری به ناتوانی
پیوسته به قصد ما ز ابرو
تا گوش کشیده ای کمانی
هر کس برت آورد متاعی
ماییم و همین حقیر جانی
هستم سگکی بر آستانت
خرسند ز تو به استخوانی
سررشته عشق کی توان یافت
نایافته ازان میان نشانی
گر اشک چو در قبولت افتد
در پای تو ریزمش روانی
شد جامی ازان دهان و عارض
صاحب نظری و نکته دانی
زمین
ای برده دلم به دلستانی
هم جان منی و هم جهانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1818
ای فتنه ز چشم تو نشانی
بالای تو آفت جهانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1932
با این همه مهر و مهربانی
دل میدهدت که خشم رانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2729
آورد خبر شکرستانی
کز مصر رسید کاروانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2730
بشنیده بدم که جان جانی
آنی و هزار همچنانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2731
ای ساقی باده معانی
درده تو شراب ارغوانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2732
ای وصل تو آب زندگانی
تدبیر خلاص ما تو دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2733
ای آنک تو شاه مطربانی
زان دلبرکش بگو که دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2753
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچ دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2754
چون عشق کند شکرفشانی
در جلوه شود مه نهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2755
فارسی متن کا ماخذ: گنجور