شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای فتنه ز چشم تو نشانی
بالای تو آفت جهانی
مویی ست به زلف تو که صد بار
بر باد بداد خان و مانی
من با تو به جز نظر ندارم
حاشا که به بد بری گمانی
بوسی هوسم کند، ولیکن
خشنود نمی شوی به جانی
گر لب نبود، کم از حدیثی
ور دل ندهی، کم از زبانی
گر می کشدم رقیب بدخوی
بگذار سگی و استخوانی
ای زلف درو مپیچ زنهار
کآزرده شود چنان میانی
دل گم کرده ست خسرو، آن کیست
کز گمشدگان دهد نشانی
زمین
پیری دیدم خمیده قامت
دنبال جنازه جوانی
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 31
هر چند ز چشم ما نهانی
غم نیست چو در میان جانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 966
ای فتنه چشم تو جهانی
می کن نظری به ناتوانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 967
با این همه مهر و مهربانی
دل میدهدت که خشم رانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2729
آورد خبر شکرستانی
کز مصر رسید کاروانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2730
بشنیده بدم که جان جانی
آنی و هزار همچنانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2731
ای ساقی باده معانی
درده تو شراب ارغوانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2732
ای وصل تو آب زندگانی
تدبیر خلاص ما تو دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2733
ای آنک تو شاه مطربانی
زان دلبرکش بگو که دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2753
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچ دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2754
فارسی متن کا ماخذ: گنجور