شاعر: جامی
به کوی می فروشان خرده بینی
بر آن آزاده می کرد آفرینی
که از چل ساله طاعت دست خود شست
به پای خم برآورد اربعینی
نگینی داشت جم کز یمن آن بود
به ملک انس و جن مسندنشینی
بیا ساقی که هر قطره می لعل
بود در چشم ما زانسان نگینی
اگر دامان مقصودت به دست است
برافشان صوفیانه آستینی
غمش را سینه بی کینه باید
نروید این گیاه از هر زمینی
به کار خود مخوان ای شیخ ما را
که ما هم مذهبی داریم و دینی
گر آن ابرو شود محراب طاعت
ز سجده سوده گردد هر جبینی
ز خاص و عام جامی می کشد ناز
ولی خاص از برای نازنینی
زمین
سزد گر نیکویی در من ببینی
که خودکام و جوان و نازنینی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1813
سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 483
دلا تا نازکی و نازنینی
برو که نازنینان را نبینی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2657
بیا با شاهد فطرت نظر باز
چرا در گوشهٔ خلوت گزینی
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 105
فارسی متن کا ماخذ: گنجور